جمله هاي عاشقانه و جملات قشنگ و کوتاه
 
آن كه آوازي از عشق بر لبان خود دارد ، نه هرگز متولد شده و نه هرگز مي ميرد

محل درج آگهی و تبلیغات
 
نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۲ توسط مهدی
از با تو بودن دل برایم عادتی ساخت که هیچگاه بی تو بودن را باور ندارم.


ادامه مطلب كليك كنيد

جمله هاي عاشقانه



برچسب‌ها: جمله های عاشقانه, جمله عاشقانه, جملات عاشقانه, جملات زیبا, جمله های قشنگ جملات زیبا

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۲ توسط مهدی

کاش بــودی تا دلم تنها نبود

تا اســیــر غـصــه فردا نـبود

کاش بودی تا فقـط باور کنی

بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

جمله هاي عاشقانه

ادامه مطلب كليك كنيد


برچسب‌ها: جمله های عاشقانه, جمله های عاشقانه زیبا, جمله های عاشقانه شاد

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۲ توسط مهدی

بعـدمـن با یادمن افــسـوس می ماند بجا

در مـــیان کــلــبه ها فانوس می ماند بجا

میروم تا گم شوم در جاده های ناشناس

کسـی نمـی یابد مرا افسوس میماند بجا

جمله هاي عاشقانه

ادامه مطلب كليك كنيد.


برچسب‌ها: جمله های عاشقانه, جمله های عاشقانه زیبا, جمله های عاشقانه شاد

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ توسط مهدی
بــیـن رویای شبانه جـسـتـجویت مـیکـنم

نرگس عشق منی هرلحظه بویت میکنم

بـــرگ برگ خاطـراتـــــم را خزان برباد داد

ای گــل ناز بــــــهاری آرزویت مـــــیکــنم


جمله هاي عاشقانه براي مشاهده كليك كنيد


برچسب‌ها: جمله های عاشقانه 92, جمله های عاشقانه جدید, جمله های عاشقانه زیبا, جمله های عاشقانه شاد, جمله های عاشقانه با عکس

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۸۹ توسط مهدی

چشمانم در آسمان

به جستجوی آخرین ستاره ی شب است

و می روم به اوج ، کنار او

ستاره ای که در سپهر آرزو

یگانه تقدیر من است


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۹ توسط مهدی

از ديروزها به دنبالت دويدم و به اميد ديدارت به امروز رسيدم ولي افسوس...!

افسوس که تو به فرداها سفر کردي


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۸۹ توسط مهدی

کسانی که به فکرمون هستن رو به گریه می اندازیم. ما گریه می کنیم برای کسانی که به فکرمون نیستن. و ما به فکر کسانی هستیم که هیچوقت برامون گریه نمی کنن. این حقیقت زندگیه. عجیبه ولی حقیقت داره. اگه این رو بفهمی، هیچوقت برای تغییر دیر نیست.

  

وقتي يه بار ازدوست ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده .

 

مهم اين نيست كه قشنگ باشي ، قشنگ اينه كه مهم باشي! حتي براي يك نفر.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۹ توسط مهدی

نازنینم

عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه

از چشمانم بخوان .

کلمات ، عشق باشکوه مرا حقیرو کوچک میکنند .

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو

جوابش را در قلبت خواهی یافت .

((علی مرتضوی))


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۸ توسط مهدی

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم 

ادامه مطلب کلیک کنید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم دی ۱۳۸۸ توسط مهدی
گذشت آن زمان کهنه دیدار

رفت آن دقیقه های پر هیاهو

رفت آن حس دیدار

شکست آن لحظه زیبا

سکوت‌‌،سکوت،سکوت

و تو ...

چه ساده گذشتی از این همه احساس

و من...

سکوت‌‌،سکوت،سکوت


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و سوم دی ۱۳۸۸ توسط مهدی
رودها در جاری شدن
و علف ها در سبز شدن معنی پیدا می کنند
کوه ها با قله ها
و دریاها با موجها زندگی پیدا می کنند
وانسان ها
همه ي انسان ها
با عشق، فقط با عشق
پس بار خدایا بر من رحم کن
بر من که می دانم ناتوانم رحم کن
باشد که خانه ای نداشته باشم
باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم
اما نباشد، هرگز نباشد
که در قلبم عشق نباشد، هرگز نباشد
نوشته شده در تاريخ جمعه یازدهم دی ۱۳۸۸ توسط مهدی

زمان ، طولاني مي شود براي كساني كه غصه دارند ، كوتاه مي شود براي كساني كه شاد هستند ، دير مي گذرد براي كساني كه منتظر هستند ، زود مي گذرد براي كساني كه عجله دارند ، اما ابدي مي شود براي كساني كه عاشق هستند


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۸۸ توسط مهدی

حميد مصدق خرداد 1343

تو به من خنديدي و نمي دانستي
من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم
باغبان از پي من تند دويد
سيب را دست تو ديد
غضب آلود به من كرد نگاه
سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

 ادامه مطلب جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هشتم آذر ۱۳۸۸ توسط مهدی

مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از

سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود

عالمی را به آتش می کشد در پس پوسته ی

حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب

یک دقیقه آن است و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد

شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکندودیگری را می کشد

مرا رها مکن


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان ۱۳۸۸ توسط مهدی

کنج قفس نشستم و در خلوت سکوت

غمگین گریستم!

این درد میکشدم که ندانم در این قفس

پابند کیستم؟

خامش ز چیستم؟

برف خیال تو در دست های دوستی من بیش از دمی نماند.


نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آبان ۱۳۸۸ توسط مهدی

يكي مي پرسد : اندوه تو از چيست ؟

سبب ساز سكوت مبهمت كيست ؟

برايش صادقانه مي نويسم : براي آنكه بايد باشد و نيست .


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و نهم آذر ۱۳۸۷ توسط مهدی
دعا کردیم که بمانی ، بیائی کنار پنجره ، باران ببارد .

و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی :

اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگیست .

رفتی پیش از آن که باران ببارد...


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۸۷ توسط مهدی

كدام كلمه مرا به عشق نزديك مي كند. ديگر مجالي براي نوشتن نيست،

 به دنبال پنجره اي مي گردم كه به آفتاب نرسيده گشوده شود. چرا بهاري نيست

 چرا كسي فاصله هاي بين غروب و پنجره بي گلدان را نمي شكند براي دوست

 داشتن مگر چقدر فرصت مانده است.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۷ توسط مهدی

 در به در هميشگي كولي صد ساله منم

خاك تمام جاده هاست جامه ي كهنه ي تنم

هزار راه رفته ام 

هزار زخم خورده ام 

تا تو مرا زنده كني هزار بار مرده ام

هزار بار مرده ام ......!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم خرداد ۱۳۸۷ توسط مهدی

تو  را سطر به سطر می نویسم  و واژه به واژه به دنبالت می گردم  تا تمام دلتنگی هایم را به تو بگویم


نوشته شده در تاريخ یکشنبه نوزدهم خرداد ۱۳۸۷ توسط مهدی

در شهر ترانه هایم به دنبال اکسیر میگردم٬ اکسیری از عشق تا بتوانم

قلب مرده ام را به زندگی ابدی پیوند بزنم ٬به روزگاری دور از سردی و

سیاهی. اکسیری که نور زندگی را بر آسمان آبی بی کران بتاباند و هر

شب روزنه های بهشت را بر گنبد کبود نمایان سازد و انگاه دوباره عطر

گل یاس از کوچه های صداقت بلند شود و بوی متعفن دروغ را از بین ببرد

اکسیری که شفابخش  پرندگان بال شکسته باشد تا دوباره نغمه ی

«عشق»را در اوج آسمان بسرایند.


نوشته شده در تاريخ شنبه یکم دی ۱۳۸۶ توسط مهدی
هر وقت خواستي بدوني كه کسي دوستت داره تو چشماش زول بزن تا عشق رو تو چشماش ببيني:

اگه نگات کرد عاشقته .

اگه خجالت کشيد بدون برات ميميره

اگه سرشو انداخت پايين و يه لحظه رفت تو فکر بدون بدونه تو ميميره

و اگر هم خنديد بدون اصلا دوست نداره.

از طرف یه دوست!


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ششم مهر ۱۳۸۵ توسط مهدی

آن كه آوازي از عشق بر لبان خود دارد ، نه هرگز متولد شده و نه هرگز مي ميرد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه چهارم مهر ۱۳۸۵ توسط مهدی

خواستم عشق رو......

خواستم عشق رو تو دستام بگيرم، ولي جا نشد.

پس گذاشتمش تو جيبم، ولي جا نشد.

در كيفمو باز كردم، ولي جا نشد.

تصميم گرفتم ببرمش تو اتاق، ولي جا نشد.

بنابراين يه خونه براش گرفتم، ولي جا نشد.

با خودم گفتم: يه باغ! آره! ولي جا نشد.

حتما تو كره زمين جا مي شه، ولي جا نشد.

پس گذاشتمش تو قلبم، حالا ديگه جاش خوبه خوبه.

تازه مي فهمم اين كه مي گن دل آدم مي تونه از دنيا هم بزرگ تر باشه يعني چي.


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۸۵ توسط مهدی

سلامي از جنس گلبرگهاي ياسهاي وحشي،وبعد احوال پرسي با تو با دل هميشه عاشقت و با نگاه پر از اسرارت با دستان گرم از محبتت و ديدگاني كه هميشه قطره اشكي در خود به يادگار دارد.چون مرواريدي در صدف. برايت چند تكه آرزو از باغ دلم چيدم ببخش اگر به قشنگي آرزوهاي تو نيست. ديشب به يادت بودم ،پشت آن پنجره و در ان سوي پنجره ظلمت بود و سرما. به يادت نامت را بر روي شيشه با نوك انگشتانم نوشتم و شيشه چون چشانم گريست من از فراقت و شيشه …

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیستم شهریور ۱۳۸۵ توسط مهدی

تو آسمون زندگيم ستاره بوده بي‌شمار
اما شبهاي بي‌کسي يکي
نمونده موندگار
يکي نمونده از هزار
ستاره‌هاي گمشده هر شب من هزار
هزار
اما هميشگي تويي ستاره دنباله‌دار
يکي نمونده از هزار
اي آخرين
تنهاترين آواره عاشق
هر شب عمرم همراه با من ستاره عاشق
اي تو آشناي ناشناسم
اي مرحم دست تو لباسم
ديوار شبم شکسته از
تو
از ظلمت شب نمي‌هراسم
انگار که زاده شده با من
عشقي که من از تو
مي‌شناسم
تو بودي و هستي
هنوز سهم من از اين روزگار
با شب من فقط تويي ستاره دنباله دار
با شب من فقط
تويي

(اردلان سرفراز)


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۸۵ توسط مهدی

دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ايوان مي روم و انگشتانم را

بر پوست كشيده ي شب مي كشم

 

چراغ هاي رابطه تاريكند

چراغ هاي رابطه تاريكند

 

كسي مرا به آفتاب

معرفي نخواهد كرد

كسي مرا به ميهماني گنجشك ها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردني ست

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۵ توسط مهدی

كاش چون درخت سيب با وقار بوديم. كاش آينه ها را باور مي كرديم خود را مي شناختيم تا خدا را حس كنيم كاش شبنم را ميهمان چشمانمان مي كرديم بياييد همگي كوچ كنيم به جايي كه بوته اي از قافله سرخ شقايق دوباره روييدن را التماس كند.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۵ توسط مهدی

مي دانم روزي مي آيي. از آن سوي آرزوها،  وقتي آمدي برايم صبري طولاني هديه بياور مي خواهم تمام روزهاي آينده را پرنده باشم و ترك قفس كنم در آن روزي كه پرنده قشنگ زندگيم به سوي آسمانها پرواز كرد و خوشبختي ام را با خود برد، ديونه وار به سويش دويدم تا شايد به او برسم و او را باز گردانم اما افسوس! افسوس كه نه من هرگز به او رسيدم و نه او هرگز به سوي من بازگشت.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم تیر ۱۳۸۵ توسط مهدی
 عشق من بسان گل سرخ آتشين مي ماند كه در نو بهاران شكفته شده باشد. عشق من بمانند آهنگ افسونگري ميماند كه با نواي سحرانگيزي  نواخته شده باشد،اي محبوبه ي دلرباي من آنچنانكه زيبائي تو ژرف و جاوداني است، عشق من نيز ژرف و جاوداني خواهد بود و من تو را تا هنگاميكه تمام درياها خشك نشده اند و همه تخته سنگ ها  با حرارت خورشيد ذوب نگشته اند دوست خواهم داشت.

 

 


نوشته شده در تاريخ شنبه سوم تیر ۱۳۸۵ توسط مهدی

قلم را در درياي محبت گردانيد. اولين صيد خود را به عنوان سلام تقديم حضورت مي كنم باشد كه پذيرا باشي. عزيزم در كوره راه زندگي من و تو يك رهگذريم، رهگذري خسته

                                                    ...

 

                             برای دیدن ادامه مطلب اینجا رو کلیک کنید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۸۵ توسط مهدی

مي دونم اون روزي مي رسه كه بايد از هم جدا بشيم.

اون روزي مي رسه كه بايد به قلبم بگم  ديگه نبايد به يادت بزنه.

نمي دونم اون روز چي بهت بگم. فقط مي دونم اون روز دير يا زود مي رسه.

روزي كه مجبور ميشيم قلبهامونو پس بگيريم.

فقط اون لحظه رو مي بينم كه...

روبروي هم ايستاديم و به چشماي هم نگاه مي كنيم، چون ديگه حرفي براي گفتن نموده.

حتي سيل اشكام هم نمي تونه لحظه اي باعث پلك زدن چشمام بشه.

فقط حس مي كنم گرمايي كه از دستات به دستم مي رسه، داره قلبمو مي سوزونه.

سرم رو روي شونت ميذارم تا اشكامو نبيني اما حيف كه لرزش بدنم رو حس مي كني.

                                                         ...

برای دیدن ادامه مطلب اینجا رو کلیک کنید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۵ توسط مهدی

خداوندا من در كلبه فقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبرياييت نداري !

 

زيرا من همچون تويي دارم تو همچون خود كجا داري؟

 


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و چهارم خرداد ۱۳۸۵ توسط مهدی

نمي دانم دلم گم شده يا اوني كه دل به او سپردم.

نمي دانم عشقم گم شده يا معشوقم.

نمي دانم اعتماد بي جا كردم يا بي جا به من اعتماد كردند.

                                               ...

                    برای دیدن ادامه مطلب اینجا رو کلیک کنید



ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۸۵ توسط مهدی

آخرين ستاره بودي تو شب دلواپسي ها

 

خواستنت پناه من بود تو غروب بي كسي ها

 

لحظه هر لحظه پس از تو شب گريه در كمينه

 

تو ديگه برنمي گردي آخر قصه همينه


نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم خرداد ۱۳۸۵ توسط مهدی

مدت زيادي از ازدواجشان مي گذشت و طبق معمول، زندگي فراز و نشيب هاي خاص خود را داشت. يك روز، زن كه از ساعات زياد كاري شوهر عصباني بود و همه چيز را از هم پاشيده مي ديد زبان به شكايت گشود و باعث نا اميدي شوهرش شد.

مرد پس از يك هفته سكوت همسرش، با كاغذ و قلمي در دست به طرف او رفت و پيشنهاد كرد هر آن چه را كه باعث آزارشان مي شود بنويسند و در مورد آن ها بحث و تبادل نظر كنند.

زن كه گله هاي بسياري داشت بدون اين كه سر خود را بلند كند، شروع كرد به نوشتن. مرد نيز پس از نگاهي عميق و طولاني به همسر، نوشتن را آغاز كرد.

يك ربع بعد با نگاهي به يكديگر كاغذها را رد و بدل كردند.

مرد به زن عصباني و كاغذ لبريز از شكايت خيره ماند، اما زن با ديدن كاغذ شوهر، خجالت زده شد و به سرعت كاغذ را پاره كرد. شوهرش در هر دو صفحه اين جمله را تكرار كرده بود: دوستت دارم عزيزم.

 


نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۵ توسط مهدی

                            << اگه به زور روزگار از زندگيت برم کنار

     ميرم که ثابت بکنم عاشقتم ديوونه وار>>

اگه به زور روزگار از زندگی ات برم کنار
می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار
خیال نکن که خواستمت این اونه که می خواستمت
به قبله محمدی اینه که حرف راستمه
می خوای واسه ات همین وسط داد بزنم
با تار زلفات دلم رو دار بزنم
پیش همه خلق خدا زار بزنم
گریه کنون سرتوی دیوار بزنم
بعد یه عمر آزگار یه عاشقی تو روزگار
از عشق تونست که بگذره بدون باختن تو قمار
اگه به زور روزگار از زندگی ات می رم کنار
می رم که ثابت بکنم عاشقتم دیوونه وار
تو گریه های زار و زار سپردمت به روزگار
این از خودم گذشتن رو پای خاطرخواهیم بذار
 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۸۵ توسط مهدی

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

وین راز سر به مهر به عالم ثمر شود


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۸۵ توسط مهدی

براي تو كه بهتريني

مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم كه تاكنون داشته اي.

مي خواهم كه گوش جان به سخنانت بسپارم؛

حتي اگر در مشكلات خود غرق شده باشم،

آن گونه كه هيچ كس تاكنون چنين نكرده.

مي خواهم تا هر زمان كه مرا طلبيدي در كنارت باشم،

نه اكنون، بلكه هر زمان كه خودت مي خواهي.

مي خواهم رفيق شفيقت باشم، مي خواهم تو را به اوج برسانم.

خواه توانش را داشته باشم، خواه از انجام آن ناتوان باشم.

مي خواهم به گونه اي با تو رفتار كنم كه گويي اولين روز تولد توست

نه آن روز خاص، كه تمام روزهاي سال.

به حرف هايت گوش خواهم داد.

نصيحتت مي كنم.

هم بازي ات مي شوم.

گاهي اوقات مي گذارم كه برنده شوي.

در كنارت مي مانم.

در آن زمان كه آهنگ نبرد كني،

در كشاكش مبارزه با زندگي

برايت دعا مي كنم.

مي خواهم برايت بهترين دوستي باشم

كه تاكنون داشته اي.

امروز، فردا و فرداهاي ديگر

تا آخرين لحظه حياتم

مي پرسي چرا ؟!

زيرا تو نيز برايم بهترين دوستي هستي كه تاكنون داشته ام!


نوشته شده در تاريخ جمعه پانزدهم اردیبهشت ۱۳۸۵ توسط مهدی

راز زندگي

 

بي خيال خشكسالي!

فقط كمي زمزمه كن:

دارد باران مي بارد...

...هيچ كس نمي داند

اين همه رطوبت و زندگي

چگونه در چشم هاي اميدوارت

جاخوش كرده!

     

                                     نه!نرو!صبر كن

                                      قرارمان اين نبود

                                      بايد سكه بيندازيم

                                      اگر شير آمد: ترديد نكن كه دوستت دارم

                                      اگر خط آمد: مطمئن باش كه دوستدارت هستم

                                      ...صبر كن سكه بيندازيم

                                      اگر دوستت نداشتم ... آن وقت برو!

 

بالا خره راز زندگي را در يافتم

سه چيز است:

عشق، عشق، .. عشق!

                                         

                                       دارد باران مي بارد

                                       به پاس اين همه طراوت،

                                       لطفا يك دقيقه چترهايتان را ببنديد!

 

هرگز باور نكردم

كه بن بستي، ماسيده است

بر

سازه هاي زندگي

چه خوب صبوري كردم

و حالا ...

بالاخره باز شد:

اين پنجره دير هنگام!

                                            

                                     مي بيني؟! همه چيز مي گذرد:

                                     آب، ثانيه، روز، عمر ...

                                     اما

                                     عشق مي ماند در: قلب من

                                     در: تار و پود اين زندگي


.: Weblog Themes By Pichak :.


تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک