من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز، سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت
جواب زيباي فروغ فرخ زاد به حميد مصدق
من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.
سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 |
یکشنبه هشتم آذر 1388 |
مرا اینگونه نگاه نکن دل من پر از
سکوت است سکوتی که اگر نمایان شود
عالمی را به آتش می کشد در پس پوسته ی
حرفهای من سکوتی پر معنا نهفته است صدها جلد کتاب
یک دقیقه آن است و در تاکستان ابدیت یک شاخه انگور دارد
شرابی که از آن افشرده ام دنیاییی را مست میکندودیگری را می کشد
مرا رها مکن
یکشنبه هشتم آذر 1388 |
کنج قفس نشستم و در خلوت سکوت
غمگین گریستم!
این درد میکشدم که ندانم در این قفس
پابند کیستم؟
خامش ز چیستم؟
برف خیال تو در دست های دوستی من بیش از دمی نماند.
جمعه هشتم آبان 1388 |
يكي مي پرسد : اندوه تو از چيست ؟
سبب ساز سكوت مبهمت كيست ؟
برايش صادقانه مي نويسم : براي آنكه بايد باشد و نيست .
دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند
اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه میشه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا.
زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم
من گمان ميکردم دوستي همچون سروي سرسبز چهار فصلش همه آراستگي است.من چه مي دانستم هيبت باد زمستان هست من چه مي دانستم سبزه ميميرد از بي آبي ،سبزه يخ ميزند از سردي دي،من چه ميدانستم،دل هر کس دل نيست.قلبها از اهن وسنگ است،قلبها بي خبر از عاطفه اند.
دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای... وازه ها پر کرده ام من نگاه ملتمسم را در این که شاید دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیبا ترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم
مترسك رو دوست ندارم زيراپرنده ها رو مي ترسونه ولي دوسش دارم چون تنهايي رو درك مي كنه.