تبليغاتX
جمله هاي عاشقانه و طلایی و قشنگ

جمله هاي عاشقانه و طلایی و قشنگ

آن كه آوازي از عشق بر لبان خود دارد ، نه هرگز متولد شده و نه هرگز مي ميرد

 

کنج قفس نشستم و در خلوت سکوت

غمگین گریستم!

این درد میکشدم که ندانم در این قفس

پابند کیستم؟

خامش ز چیستم؟

برف خیال تو در دست های دوستی من بیش از دمی نماند.

جمعه هشتم آبان 1388 |

 
 

يكي مي پرسد : اندوه تو از چيست ؟

سبب ساز سكوت مبهمت كيست ؟

برايش صادقانه مي نويسم : براي آنكه بايد باشد و نيست .

جمعه هشتم آبان 1388 |

 
 

سلام و خداحافظی

به سلام ها دل نمی بندم

از خداحافظی ها غمگین نمی شوم

دیگر عادت کرده ام به تکرار یکنواخت دوری و دوستی خورشید و ماه

برگرفته از وبلاگ http://noon-o-panir.blogfa.com

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 |

 
 

لعنت

من برای تو میخونم هنوز از این ور دیوار

هرجای گریه که هستی خاطرهاتو نگهدار

تو نمی دونی عزیزم حال روزگار مارو

توی ذهن آینه بشمار تک تک حادثه هارو

دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 |

 
 

سنگی

یه دل سنگی توو دستم

خیلی دل باهاش شکستم

هر دفه یه دل شکستم

توو دل دیگه نشستم.

جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 |

 
 

غرور

 بدم میاد از آدمایی که فقط شعار میدن مرد عمل نیستند

من شکستمش واسم مهم نیست به خاطر کی

واسم این مهمه که فقط شکستمش همین!

سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388 |

 
 

دشمن

 یاد گرفتم به دشمنم یه فرصت دیگه بدم تا به اشتباهش پی ببره.

سه شنبه یکم اردیبهشت 1388 |

 
 

بزار بگن بی وفام

همش تظاهر بابا خسته شدم

از تو نه ولی خسته شدم از این همه خستگی

دیگه بسه

خداحافظ

جمعه شانزدهم اسفند 1387 |

 
 

نیستی

فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم خالي قلم خشكيده در دستم
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند مرا با خود رها كردند
همه خود درد من بودند گمان كردم كه همدردند
شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من بودند
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند

پنجشنبه یکم اسفند 1387 |

 
 

گذشته

آنان که گذشته را به خاطر نمی آورند محکوم به تکرارند.

پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 |

 
 

معجزه خاموش ((داریوش))

 

طعم خیس اندوه و اتفاق افتاده

یه آه خداحافظ یه فاجعه ی ساده

خالی شدم از رویا حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من پشت پنجره پژمرد

ای معجزه خاموش یه حادثه روشن شو

یه لحظه فقط یه آه هم جنس شکفتن شو

از روزنه این کنج خاکستری پرپر

مشغول تماشای ویرون شدن من شو

برگرد به برگشتن از فاصله دورم کن

یه خاطره با من باش یه گریه فرورم کن

از قرقر بی رحم این تجربه من سوز

پرواز رهایی باش به زیافت دیروز

به کوچه که پیوستی شهر از تو لبالب شد

لحظه آخر لحظه شب عاقبت شب شد

آغوش جهان رو به دلشوره شتابان بود

راهی شدن حرف نقطه چین پایان بود

 

چهارشنبه نهم بهمن 1387 |

 
 

جملات طلایی

v     بی تردید همان می شویم که مجسم می کنیم. "بریستول"

v     زیستن راستین زمانی است که تغییراتی کوچک رخ دهند.

v     تخییل مهم تر از دانش است. "آلبرت اینشتین"

v     زندگی نیازموده، ارزش زیستن ندارد. "افلاطون"

v     قلب تو هر جا باشد گنج تو هم همان است. "پائولو کوئیلیو"

v     مشکلات نشانه های زندگی هستند. "پرومودباترا"

v     معتقدم اساسی ترین تخیل، قدرت زندگانی است. "ساموئل"

 

برای دیدن ادامه مطلب اینجا رو کلیک کنید


ادامه مطلب...

شنبه پنجم بهمن 1387 |

 
 

سهراب سپهری

دعا کردیم که بمانی ، بیائی کنار پنجره ، باران ببارد .

و باز شعر مسافر خاموش خود را بشنوی :

اما دریغ که رفتن راز غریب همین زندگیست .

رفتی پیش از آن که باران ببارد...

جمعه بیست و نهم آذر 1387 |

 
 

دکتر علی شریعتی

هنگامی که به دنیا می آیی همه می خندند در حالی که تو می گریی ،

پس ای عزیز زندگیت را چنان بگذران که در روز مرگ در حالی که همه می گریند

تو تنها کسی باشی که می خندی .

جمعه بیست و دوم آذر 1387 |

 
 

نازنینم

عشقم را نه از روی جملات نامه هایم بلکه

از چشمانم بخوان .

کلمات ، عشق باشکوه مرا حقیرو کوچک میکنند .

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتاب ها نرو

جوابش را در قلبت خواهی یافت .

((علی مرتضوی))

چهارشنبه بیستم آذر 1387 |

 
 

دورتر ، دیرتر . ((دکتر علی شریعتی))

روزی از روزها ،

شبی از شب ها ،

خواهم افتاد و خواهم مرد ،

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .

تا هرچه دورتر بیفتم ،

تا هرچه دیرتر بیفتم ،

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ،

همین .

((دکتر علی شریعتی))

چهارشنبه بیستم آذر 1387 |

 
 

دکتر علی شریعتی

وقتی که هیچ نداری

وقتی که دست هایت

ویرانه هایی هستند بی هیچ انتظاری ،

حتی بی هیچ حسرتی ،

دیگر چه بیم آن که تو را آفتاب و ماه ننوازند ؟

وقتی میعادی نباشد ، رفتن چرا ؟

چهارشنبه بیستم آذر 1387 |

 
 

حرف های نگفتنی . (دکتر علی شریعتی))

حرف هایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هرکسی

به اندازه ی حرف هایی است که برای  نگفتن دارد .

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن

و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی

که باید قلم را بکنم و دفتر را پاره کنم

و جلدش را به صاحبش پس دهم

و خود به کلبه ی بی در و پنجره ای بخزم

و کتابی را  آغاز کنم که نباید نوشت .

(دکتر علی شریعتی))

سه شنبه نوزدهم آذر 1387 |

 
 

تنهایی ، آزادی ((دکتر علی شریعتی))

من هرگز از مرگ نمي هراسيده ام  .

عشق به آزادي ، سختي جان دادن را بر من هموار مي سازد .

عشق به آزادي مرا همه عمر در خود گداخته است .

آزادي معبود من است .

به خاطر آزادي هر خطري بي خطر است .

هر دردي بي درد است .

هر زنداني رهايي است .

هر جهادي آسودگي است .

هر مرگي حيات است .

مرا اينچنين پرورده اند من اينچنينم .

پس چرا از فردا مي ترسم .

 من تنهايي را از آزادي بيشتر دوست دارم!

))دکتر علي شريعتي((

سه شنبه نوزدهم آذر 1387 |

 
 

غم . ((دکتر علی شریعتی))

 چه دشوار شده است دم زدن !

در این جا که هر درختی مرا قامت تفنگی است

و ...

" صدای هر گامی غم !

غم !"

((دکتر علی شریعتی))

دوشنبه هجدهم آذر 1387 |

 
 

وقتی... . ((دکتر علی شریعتی))

 وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم .

وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم .

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم .

وقتی او تمام کرد من شروع کردم .

وقتی او تمام شد من آغاز شدم .

و چه سخت است .

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است ،

مثل تنها مردن !

((دکتر علی شریعتی))

دوشنبه هجدهم آذر 1387 |

 
 

آدم های بزرگ . ((دکتر علی شریعتی))

 کسانی که خود بسیارند ،

نیازی به هم وطن ندارند .

کسانی که خود آزادند ،

از زندان به ستوه نمی آیند .

آدم های اندکند

که به ازدحام محتاجند .

((دکتر علی شریعتی))

دوشنبه هجدهم آذر 1387 |

 
 

هرگز نمی نالم . ((دکتر علی شریعتی))

 نه ، من هرگز نمی نالم .

قرن ها نالیدن بس است .

می خواهم فریاد کنم .

اگر نتوانستم ، سکوت می کنم .

خاموش مردن بهتر از نالیدن است .

((دکتر علی شریعتی))

یکشنبه هفدهم آذر 1387 |

 
 

جبران خلیل جبران

شاید بتوانید دست و پای مرا به غل و زنجیر بکشید و یا مرا به زندانی تاریک بیافکنید ولی افکار مرا که آزاد است نمی توانید به اسارت در آورید.

شنبه شانزدهم آذر 1387 |

 
 

جبران خلیل جبران

هفت بار روح خویش را آزردم:

اولین بار زمانی بود که برای رسیدن به بلندمرتبگی خود را فروتن نشان می داد.

دومین بار آن هنگام بود که در مقابل فلج ها می لنگید.

سومین بار آن زمان که در انتخاب خویش بین آسان و سخت،آسان را برگزید.

چهارمین بار وقتی مرتکب گناهی شد، به خویش تسلی داد که دیگران هم گناه می کنند.

پنجمین بار آنگاه که به دلیل ضعف و ناتوانی از کاری سر باز زد،و صبر را حمل بر قدرت و توانایی اش دانست. 

ششمین بار چهره ای زشت را تحقیر کرد،درحالیکه ندانست آن چهره یکی از نقابهای خودش است.

و هفتمین بار وقتی که زبان به مدح و ستایش گشود و انگاشت که فضیلت است .

شنبه شانزدهم آذر 1387 |

 
 

خدا حافظ

اگه گفتم خداحافظ، نه اینکه رفتنت ساده است نه اینکه می­شه باور کرد دوباره آخر جاده است خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا.

جمعه پانزدهم آذر 1387 |

 
 

مترسک

زندگي دفتري از خاطرهاست ... يک نفر در دل شب ، يک نفر در دل خاک ... يک نفر همدم خوشبختي هاست ، يک نفر همسفر سختي هاست ، چشم تا باز کنيم عمرمان مي گذرد... ما همه همسفريم

من گمان ميکردم دوستي همچون سروي سرسبز چهار فصلش همه آراستگي است.من چه مي دانستم هيبت باد زمستان هست من چه مي دانستم سبزه ميميرد از بي آبي ،سبزه يخ ميزند از سردي دي،من چه ميدانستم،دل هر کس دل نيست.قلبها از اهن وسنگ است،قلبها بي خبر از عاطفه اند.

دیگر به خلوت لحظه هایم عاشقانه قدم نمی گذاری دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی بینمت سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبورانه گذرانده ای... وازه ها پر کرده ام من نگاه ملتمسم را در این که شاید دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند و در این سایه سار خیال با زیبا ترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم

مترسك رو دوست ندارم زيراپرنده ها رو مي ترسونه ولي دوسش دارم چون تنهايي رو درك مي كنه.

شنبه نهم آذر 1387 |

 
 

چشمانت

در چشمانت چيست که مرا به سوي خود ميکشد؟ در گرمي دست هايت چيست که دستهايم آنها را ميطلبد ؟ در آينه چشمهايم بنگر چه ميبيني؟ آيا ميبيني که تو را ميبيند؟ صداي طپش قلبم را ميشنوي که فرياد ميزند دوستت دارم دوست ندارم که بگويم دوستت دارم دوست دارم که بداني دوستت دارم.

شنبه نهم آذر 1387 |

 
 

تو که نیستی

خیلی مایوسه دلم یه کاری کن

داره می پوسه دلم یه کاری کن

غم و غصه شده حق دل من

به همینا مستحقه دل من

دلی که بی تو بتونه دل باشه

به خدا بهتره زیرگِل باشه

پنجشنبه نهم آبان 1387 |

 
 

حسرت همیشگی

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی !

پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی...

ناگهان
چقدر زود
دیر می شود!

دوشنبه ششم آبان 1387 |